تبليغاتX
جیگولی ها در سرزمین سه نقطه



                    

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

  پیله ابریشم


روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي 
بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوق? شدو به نظر رسيد 
که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 
کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه 
اش ضعي? و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 
پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه 
ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص 
مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه 
قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان 
پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ
مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم 


پرواز کنيم

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

  راز پنهان


ظهر یک روز گرم تابستان بود. صالح در خانه‏ی کوچک و محقر خویش، در حال عبادت و راز و نیاز با خدا بود. کودکان لاغر و رنگ پریده‏اش از شدت گرسنگی و ضعف به خواب رفته بودند. صالح دست‏هایش را به سوی آسمان بلند کرد و از سوز دل گفت: خدایا! تو می‏دانی که چقدر تلاش کردم تا کاری پیدا کنم و شکم همسر و فرزند‏انم را سیر کنم. ولی نشد. خدایا! تو می‏دانی که حتی لقمه‏ای نان در خانه‏ی ما پیدا نمی‏شود. تو می‏‏دانی  که کودکانم دو روز است فقط آب خورده‏اند...

صالح دیگر حرفی نزد. فقط چشم‏های پر از اشکش را به آسمان دوخت.

در همین لحظه از حیاط خانه صدای بلندی به گوش رسید. صالح اشک‏هایش را پاک کرد و با عجله به سوی حیاط دوید. آنچه را که می‏دید نمی‏توانست باور کند. گوسفند چاقی در وسط حیاط کوچک خانه ایستاده بود. صالح‏ تردید نکرد که دعاهایش مستجاب شده و خدا این گوسفند را برای آنها فرستاده است. گوسفند را ذبح کرد و با خوشحالی همسرش را صدا زد. همسر صالح با مقداری از گوشت گوسفند خوراک خوشمزه‏ای درست کرد و بقیه را هم نمک زد و در آفتاب گذاشت تا خشک شود.

در همین هنگام صدای کوبیدن در بلند شد. صالح در را باز کرد. عدی، همسایه‏ی ثروتمندشان با چهره‏ای عبوس پشت در ایستاده بود. عدی بدون اینکه اجازه بگیرد، صالح را کنار زد و داخل حیاط شد. با دیدن گوشت‏های نمک زده، نگاه مشکوکی به صالح کرد و گفت: می‏بینم که گوشت زیادی در خانه دارید. صالح گفت: بله. خدا به گرسنگی ما رحم کرد و گوسفندی برایمان فرستاد.

عدی با خشم فریاد زد: خدا فرستاد؟ آن گوسفند مال من بود. هنگام ظهر از آغل فرار کرد. هر چه در کوچه‏های محله به دنبالش گشتم پیدایش نکردم و حالا می‏بینم که شما آن را ذبح کرده‏اید. دنیا پیش چشمان صالح تیره و تار شد. می‏دانست که عدی مردی خسیس و مال دوست است و تا پول گوسفند را از او نگیرد، رهایش نمی‏کند. او هم که پولی نداشت. پس لابد باید به زندان می‏رفت. اما احساس روشنی به او می‏گفت که این گوسفند هدیه‏ی خداست...

عدی دست صالح را گرفت و گفت: باید پیش داوود نبی برویم . او میان ما قضاوت خواهد کرد.

طولی نکشید که هر دو نفر در محضر قاضی حاضر شدند.

عدی که دست صالح را در دست داشت جلو رفت و گفت: ای داوود! گوسفند من امروز از آغل فرار کرد. در کوچه‏ها سرگردان بود و به طور اتفاقی وارد خانه‏ی این مرد شد. بعد پوزخندی زد و گفت: او هم فکر کرده هدیه‏ی آسمانی است. آن را ذبح کرده و نوش‏جان کرده است! من از او شکایت دارم و تا پول گوسفند مرا ندهد، راضی نمی‏شوم.

حضرت داوود رو به صالح کرد و گفت: تو چه می گویی صالح؟ گفت: چند روز بود که من و فرزندانم غذایی نخورده‏ بودیم. تلاش من برای پیدا کردن کار بی‏نتیجه مانده بود. با دلی شکسته دست‏هایم را بلند کردم و دعا کردم که خدا روزی برای ما برساند. در همان حال سر و صدای این گوسفند را از حیاط خانه‏مان شنیدم. یقین کردم که دعایم مستجاب شده. برای همین گوسفند را ذبح کردم...

داوود گفت: این دلیل تو منطقی نیست. تو باید می‏دانستی که این گوسفند حتماً صاحبی دارد که به دنبالش می‏آید. صالح دستش را از دست عدی بیرون کشید. قدمی به جلو گذاشت و گفت: ای پیامبر خدا! من اطمینان دارم که آن گوسفند روزی ما بوده است. من به اجابت دعایم ایمان دارم. داوود لحظه‏ای به صالح خیره شد. با ذکاوت پیامبری‏اش دریافت که او راست می‏گوید. ولی در ظاهر دلیلی برای اثبات این موضوع نداشت. داوود پس از چند لحظه سکوت گفت: مسئله‏ی شما به این سادگی نیست. بگذارید دو رکعت نماز بخوانم و از خدا بخواهم تا در قضاوت میان شما مرا یاری کند. آن‏گاه به سوی محل عبادت خود رفت و در را بست. عدی، صالح و گروهی از مردم که به ماجرا علاقه‏مند شده بودند منتظر نشستند تا داوود از عبادتگاه خود خارج شود...

بالاخره در باز شد و داوود بیرون آمد. در جایگاه قضاوت نشست و نگاهش را به عدی دوخت.

عدی خوشحال بود. می‏دانست که داوود به زودی حکم خود را صادر کرده و صالح مجبور می‏شود پول گوسفند را بپردازد. داوود در حالی که انگشت اشاره‏اش را به سوی عدی گرفته بود گفت: تو باید تمام ثروت خودت را به صالح بدهی... عدی! خوب گوش کن ببین چه می‏گویم. با حکم من مخالفت نکن. هر آنچه را که گفتم انجام بده و گرنه... عدی که هنوز باور نکرده بود داود چه گفته است، متحیرانه پرسید: و گرنه چه؟ داوود گفت: و گر نه رازت را آشکار می‏کنم و تو علاوه بر مال، جانت را هم از دست خواهی داد.

 

                                                                                 ادامه دارد ...

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

  داستان


- داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

 
  




ما 15 نفر بودیم

 

15 نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه. دوست، هم محلی، هم هیاتی بودیم با هم. بر عکس الآن جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم. هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط بر نگردیم عقب. چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر 15 نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم. حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم. رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت. تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد. همه خوشحال و سر حال بودیم و منتظر رفتن. عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها.
توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد. خم شدم که بردارم، تیر خورد وسط پیشانی دوستم. او هم رفت. انگار پنج قل خوانده باشند برایمان. تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم. نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم. چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت. وسط بازی رفتم مستراح که حمله هوایی شد. بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست. دود شده بود رفته بود هوا. لعنت به ... که بد موقع بگیرد.
کربلای یک، دو، سه، چهار و پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم. همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود. منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد. اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم. اواخر جنگ بود که اسیر شدم. خوشحال بودم که هنوز راه فراری است. کلی شکنجه ام کردند. بعضی از هم بندهایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم. هر کاری کردند، نمردم. بالاخره آزاد شدیم.
برگشتم خانه. نه موشکی آمد و نه خمپاره و نه تیری. دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد. بدنم تحلیل رفت. افتادم به شیمی درمانی. حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان. موهایم ریخته است. هر ده دقیقه یکبار سرفه می کنم. دکترها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه، چهار ماه دیگر رفتنی ام. خوشحالم. تلویزیون دارد تبلیغ شامپو نشان می دهد. دست می کشم به سرم و می خندم. اخبار علمی فرهنگی شروع می شود. می خواهم خاموش کنم که می گوید: «با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد. مسئول پروژه این دارو گفته است ...»
تلویزیون را خاموش می کنم. شاید ترکشی، تیری، خمپاره ای، چیزی ...

 

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

  آیزاک آسیموف


او در استان اسمولنسک در شوروی (روسیهٔ امروزی) در یک خانواده آسیابان یهودی متولد شد. در سن پنج سالگی خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کردند. از آنجا در خانه با او به زبانهای ییدیش (زبان یهودیان اروپای شرقی) و انگلیسی صحبت می‌کردند به هر دو زبان روان سخن می‌گفت، اما روسی نیاموخت.

خواندن را از پنج سالگی آموخت و از آن هنگام در امور ادارهٔ مغازهٔ لبنیات‌فروشی به خانواده کمک می‌کرد. خود وی سحرخیزی‌اش در سالهای آینده را مرهون همین کمکها و تلاشش برای راضی کردن پدر به اینکه تنبل نیست می‌دانست. در همان مغازه مجله‌های علمی-تخیلی هم فروخته می‌شد و آیزاک کوچک آنها را می‌خواند. در حدود یازده سالگی او شروع به نوشتن داستان کرد و چند سالی بیشتر نگذشته بود که توانست داستان‌هایش را به مجله‌های عامه پسند بفروشد.در ۱۸ سالگی نخستین داستانش را به نام «گشتی در حوالی سیارک وستا» نوشت که در شماره اکتبر ۱۹۳۸مجله داستان‌های حیرت‌آور چاپ شد.

سه سال بعد، در سال ۱۹۴۱ داستان دیگری با عنوان شبانگاه به مجله داستان علمی - تخیلی حیرت‌آور فروخت که در آن زمان برترین مجله در این عرصه بود. مجله داستان علمی - تخیلی حیرت‌آور برای هر کلمه یک سنت پرداخت می‌کرد. آسیموف در مورد این داستان چنین می‌گوید: "پس برای یک داستان ۱۲هزار کلمه‌ای ۱۲۰ دلار باید می‌گرفتم ولی وقتی چک ۱۵۰ دلاری دریافت کردم گمان کردم اشتباه شده و پس از تماس با سردبیر دریافتم که او آنقدر از داستان خوشش آمده که یک چهارم سنت برای هر کلمه فوق العاده پرداخت کرده‌است.»

او از ابتدا نبوغ خود را در آموختن نشان داد. او چند کلاس را یک مرتبه بالا رفت و در ۱۵ سالگی دیپلم گرفت. او در ۱۹۳۹ از دانشگاه کلمبیا فارغ التحصیل شد و به سال ۱۹۴۸ دکتری بیوشیمی اش را اخذ کرد. پس از اخذ مدرک عضو هیئت علمی دانشگاه بوستون شد. از سال ۱۹۵۸ تدریس را کنار گذاشت و به صورت تمام وقت به نوشتن پرداخت (درآمد نویسندگی‌اش از حقوق دانشگاه بیشتر شده بود). با داشتن حق تصدی حتی در چنین شرایطی عضو هیئت علمی باقی ماند (همین حق تصدی در کتاب آزمایش مرگ نقش مهمی بازی می‌کند.). در ۱۹۷۹ دانشگاه به پاس نوشته‌هایش او به استاد کامل ارتقا داد. وی دوبار ازدواج کرد، بار دوم با جانت ا. جپسون (که او نیز یک نویسندهٔ سبک علمی-تخیلی نیز است) و دو فرزند داشت.

زندگی عادی او چنین بود که راس ساعت ۶ صبح بیدار شود و در ساعت ۷:۳۰ پشت ماشین تحریر خود بنشیند و تا ۱۰ شب کار کند. آسیموف در جلد نخست زندگی‌نامه خود با عنوان «خاطره‌ای هنوز سرسبز» که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، توضیح داده که چگونه نویسنده‌ای وقت شناس شده‌است.

پدر روسی او در بروکلین چند دکان شیرینی فروشی داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱ نیمه شب باز بودند. آیزاک نوجوان هر صبح ساعت ۶ از خواب بر می‌خواست تا روزنامه پخش کند و هر بعد از ظهر تند از مدرسه باز می‌گشت تا به پدرش کمک کند و اگر چند دقیقه دیر می‌کرد پدرش او را سرزنش می‌کرد که بچه تنبلی است. پس از گذشت ۵۰ سال آسیموف در زندگینامه‌اش از این عادت چنین یاد می‌کند: «برای من مایه غرور است که هر چند ساعت شماطه داری دارم اما هیچ گاه آن را کوک نمی‌کنم و ساعت ۶ صبح خود از خواب بیدار می‌شوم، من هنوز به پدرم ثابت می‌کنم که آدم تنبلی نیستم.»

آسیموف دچار ترس از فضاهای باز بود و جاهای کوچک و بسته را ترجیح می‌داد. اگر چه آسیموف درباره سفرهای فضایی در دنیاهای ناشناخته و به مدت سال‌های نوری بی‌شمار نوشت، ولی خودش از پرواز کردن با هواپیما اکراه داشت. بن بوا، ویراستار آثار او گفته‌است: «آیزاک می‌گوید دوست دارد در فضا و در پهنه آسمان‌ها پرواز کند، اما فقط در تخیلش.» جلوهٔ این ترس را می‌توان در داستان غارهای پولادی (جزو سری روبوتی آسیموف) مشاهده کرد که در آن تمام جمعیت زمین در شهرهای بسته و زیرزمینی در فضاهای کوچک زندگی می‌کنند. آسیموف دچار ترس از پرواز هم بود و در تمام عمرش تنها دو بار با هواپیما مسافرت کرد، که هر دو بار آن اجباری و غیر قابل اجتناب بود. در همان کتاب غارهای پولادی، الیجاه بیلی (قهرمان اصلی این کتاب و کتابهای خورشید عریان و روبوتهای سپیده‌دم) دچار ترس از پرواز است و آسیموف نیم صفحه‌ای را به شرح چگونگی ترس و احساس بیلی می‌پردازد.

او از ۱۹۸۵ تا پیش از مرگش رییس انجمن امانیست‌های آمریکا بود. بعد از مرگش جای او را دوست و همکار نویسنده‌اش کورت ونه‌گات گرفت. او همچنین دوست نزدیک جین رودنبری (نویسندهٔ اصلی داستان‌های پیشتازان فضا Star Trek) هم بود و در وهلهٔ اول او علمی-تخیلی بودن ایدهٔهای رودنبری را برای مسوولان کمپانی پارامونت تایید کرد. بعدها در یکی از قسمت‌های سریال شخصیتی روبوتی معرفی شد که به یاد آسیموف مغز پوزیترونی داشت، که البته این تنها شباهت آن به روبوتهای آسیموف بود.) هم بود.
آیزاک آسیموف در ششم آوریل سال ۱۹۹۲ درگذشت. مدتی بعد از مرگ وی اعلام شد که مرگ وی در اثر بیماری ایدز بوده‌است، این طور اعلام شده که وی در اثر انتقال خون در یک عمل جراحی مبتلا شده بود.

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|

به نام خدا ............................................................................................ خوش آمدید
به سایت جیگولی خوش اومدید ورود شمارا خیر مقدم میگوییم سخن روز:

ادرس جدید سایت:www.jiguli.tk

  اشاره به كارشكني هاي منافقين


اي مردم! ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نوري كه همراه او نازل شده است، قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهي را و آن صورت ها را به پشت بر گردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم.

اي مردم! نور از جانب خداوند عزوجل در من نهاده شده و سپس در علي بن ابي طالب و بعد در نسل او تا مهدي قائم، كه حق خداوند و هر حقي كه براي ما باشد مي گيرد، چرا كه خداوند عزوجل ما را بر كوتاهي کنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاضبان از همه عالميان حجت قرار داده است.

اي مردم! شما را مي ترسانم و انذار مي نمايم كه من رسول خدا هستم، و قبل از من پيامبران بوده اند.آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مي نمايید؟ هر كس به عقب بر گردد به خدا ضرري نمي رساند، و خداوند به زودي شاكرين و صابرين را پاداش مي دهد. بدانيد كه علي است توصيف شده به صبر و شكر، و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.

اي مردم! با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مي نمايد و بر شما غضب مي كند و شما را به شعله اي از آتش و مس گداخته مبتلا مي كند. پرودگار شما در كمين است.

اي مردم! بعد از من اماماني خواهند بود كه به آتش دعوت مي كنند و روز قيامت كمك نمي شوند.

اي مردم! خداوند و من از آنان بيزار هستيم.

اي مردم! آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاي متكبران. بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.

راوي گويد: وقتي پيامبر (ص) نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت را نفهميدند و برايشان سوال انگيز شد، و فقط عده كمي مقصود حضرت را فهميدند.

اي مردم! من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثت آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مي سپارم، و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كساني كه حضور دارند، به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند. و به زودي امامت را بعد از من به عنوان پادشاهي و با ظلم و زور مي گيرند. خداوند غاصبين و تعدي كنندگان را لعنت كند. و درآن هنگام است- اي جن وانس- كه ميريزد براي شما آنكه بايد بريزد و می فرستد بر شما شعله اي از آتش و مس گداخته و نمي توانيد آن را از خود دفع كنيد.

اي مردم! خداوند عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطاع نمي كند.

اي مردم! هيچ سرزمين آبادي نيست مگر آنكه در اثر تكذيب (اهل آن آيات الهي را) خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدي خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملي مي نمايد.

اي مردم! قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداي تعالي مي فرمايد: آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟ آيا در پي آنان ديگران را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مي كنيم. واي بر مكذبين در آن روز

اي مردم! خداوند مرا امر و نهي نموده است، و من هم به امر الهي علي را امر و نهي نموده ام، و علم امر و نهي نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهي او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوي مقصد و مراد او برويد، و راه هاي بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.

        برای خواندن بقیه متن ها اینجا کلیک کنید      
       
صفحات دیگر وبلاگ:چت روم.|ساخت بنر انلاین.|ساخت قالب انلاین.|فتوشاپ انلاین. |اخرین اخبار ایران و جهان(پارسیک). |نقاسی انلاین.| طرفداران تلویزیون.| لینک باکس ما. |بنر باکس ما. |بنر لینک و بنر تصادفی. |ورود کاربر. |عضویت. |ترجمه گر.|بازی جومونگ انلاین.|


  تبلیغات ایکنی

















































































































































































































کلیه حقوق این سایت برای jiguli.tkمحفوظ است                                                                                                                   
سازنده ی قالب امیر حسین دادبین است سازنده ی بنر یاکس و لینک باکس امیر حسین دادبین                                          نویسندگان وبلاگ و سایت :امیر رضا محمدی و امیر حسین دادبین
D
« جای تبلیغ شما در اینجا »